ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت
انگار که محو شده ایم در زمان . انگار که اصلا وجود نداشته ایم . انگار که اصلا زاده نشده ایم . انگار که اصلا عشقی نبود . انگار که اصلا علاقه ای نبود . انگار که اصلا قلبی نمی تپید و تنی نمی لرزید . انگار که اصلا بیدار نبودیم و همه چیز جز خوابی ناچیز نبود ... یادم باشد از این پس عشق را بیشتر در رفتار آدم کوچولوها جستجو کنم ! غمگین چو پاییزم ، از من بگذر وقتی تمام درد ها ناگفتنی هستند بگذار تمام شعرهایمان نقطه چین باشند... دل تو سنگ،به قدر شکستن من نیست تو پاره تنمی ،پاره من آهن نیست بپرس بعد تو تاریکی غریبم را از آن چراغ که در خانه هست و روشن نیست دلت خوش است که من زنده زنده می سوزم ولی رها شدن از عاشقی به مردن نیست چقدر سنگ زدند و به خود قبولاندم: که ضرب دست تو پشت سر فلاخن نیست چقدر حرف برای تئ دارم و هر بار در آب و تاب تماشا توان گفتن نیست ********** من این را نمی خواستم همین... شب است و خلوت و تنهایی و من که ثانیه ها را می نگرم که چه با منت موسیقی محزون تنهایی را می نوازد. سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفته ، هیچ صدایی به گوش نمی رسد ، حتی صدای زمزمه شاپرک ها ، اما نه ... صدایی آرام می شنوم ، صدای چکیدن قطره ای را می شنوم قطره های سوزان اشک که بر روی گونه های من جاری است و من صدای چک چک ریزش آنرا بر دفترم می شنوم. آری امشب باران می بارد ، اما نه از آسمان ، بلکه قلب من بارانی است و ابرهای دلم می گریند. پس چشم هایم نیز با آن همنوا شده اند . امشب هم.... مثل همه شب ها پنجره اتاقم را باز کرده ام تا عظمت تنهایی را دریابم. به آسمان می نگرم کجاست ستاره قطبی ، کجاست آرزوهای سبز ، کجاست ... کدام ابر تیره آنها را از من ربوده است. امشب دروازه های دلم را گشوده ام تا شقایق های سرخ پژمرده را به تو بنمایانم و بگویم ... که در چشم تو رازی است... که شقایق های قلبم را به شکفتن وا می دارد ، پس نگاهت را از من مگیر. ای بهار روشنی بخش ، ای طراوت جاوید امشب ، آهسته در خلوت تنهایی بی تو گریستم کاش صدای هق هق گریه ام را که در گلو شکسته ام که سکوت شب را بهم نریزد باد به تو می رساند تا بدانی که بی تو چه می کشم. کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو روزی از اشکی که براه انداخته ام با قایق غم هایم در آن پارو می زنیم. کاش پروانه سوخته بال عاشق از جانب من به تو این پیغام را می رساند : « که بازگرد » که این کوه رنج و شکیبایی و امید ، آهسته آهسته در حال فرو ریختن است.![]()
![]()
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم
بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم
دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم
بگذر تا در شرار من نسوزی ، بی پروا در کنار من نسوزی
همچون شمعی به تیره شب ها
می دانی عشق ما ثمر ندارد ، غیر از غم ، حاصلی دگر ندارد
بگذر زین قصه ی غم افزا
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |





