ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت
آن کس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد. رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت. صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان میکردم می گوید:: دوستت دارم... هیچ کس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزی است حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفائل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت ... : ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




