شقايق گل هميشه عاشق
ياور هميشه مؤمن تو برو سفر سلامت
ای دل مغرورنباش باورکن که کسی برای منو تو دلش نسوخت دستهای ما جدا ازدستهای گرمه ، این هم قسمتی ازسرنوشت تلخ ماست ، کسی برای تنهایي ما دلش نلرزید ، کسی برای آخر قصه ما ، واسه مرگ عشقمون گریه نکرد ، بدونید که اشک یه عاشق دیدنی نیست .... همه حرفها گفتنی نیست ... گاهی وقتهاست که سکوت مثل یه حس دوست داشتنی ، گاهی وقتهاست که نگاه بیشتر از هزار تا حرف گفتنی ، کار تو شده اشک منو شمردن دل پس دادن ، کار من همیشه از توگفتن ... دل من محکوم به شکستن... من عاشق توام تو بگو یار کیستی؟ روحي ارام و جسمي آشفته در برابر طوفانها . روحت آرام است ولي جسمت با باد رسوايي ميرقصد. جسم حرکت نميکند. عقل دستور حرکت نميدهد... در عجبم که چگونه هنوز در راه بي آغاز و پايان قدم ميزنم... نيرويي از درون پيش ميبرد... مرکز ثقل هستي من جاي درونم است... بيشتر حيران ميشوم...هيچ چيز درونم نيست! در عين بودن نداشتن و در عين نبودن داشتن... حيرانيم از حد ميگذرد و به پريشاني روح چنگ ميزند... ناگاه چشمان بي رمقي که سالها بسته بوده است را باز ميکنم... درست در وسط هزار راه بي آغاز و پايان... ميخواهي که نباشي ولي هستي... اين اجبار به بودن چيزيست که وجودم رو مثل يک قصاب سلاخي ميکند. در انتهاي يکي از اين راههاي بي آغاز نوري گرم و سياه تمام وجودم را فرياد ميزند... بي هيچ اختياري شروع به حرکتي بي بازگشت ميکنم... راه نميروم... پاهايم ثابتند... چيزي درونم مرا به جلو ميراند... حيرانتر ميشوم... هيچ چيز درونم نيست! نگران نگاه نيستي... انتظار نگراني هيچ نگاهي را نداري... هيچ نگاهي منتظرت نيست... نگاهت به دخترک سياه پوش کناره راه مي افتد... سعي ميکنم بي اختياري را در اختيار بگيرم...! گريه ميکند؟ تمام وجود سياهم ميلرزد. دستهاي کوچکش در تاريکي به تمناي چيزي ايستاده است. به معصوميت چشمانش نگاه ميکنم... اين معصوميت زميني نيست... او اسير تن شده... تاريکي نيازش و معصوميت چشمانش روح خسته ام را به منازعه ميکشد. دستهايش تيره شده... حاجت سياه دستهايش را بلعيده وکم کم به درونش رسوخ ميکند... فاصله به همان کندي کاهش ميابد ولي تو انگار دورتر ميشوي... چيزي از درونت امر ميکند که در کار رهاي او باش... پريشانتر ميشوم... هيچ چيز درونم نيست! لحظه ها میگذرد و همچنان قلبم برایت میتپدگلبرگهای گذشته ام هر شب در دیوان حافظ بدنبال کسی می گشت تا مرا به مرز دلداگی بکشاند منتظر بود که کسی بیاید که قلبش زداگاه همه گلها باشد و من قلبم را هدیه به او کنم . وقتی برای اولین بار نگاهش کردم چشمانم را بستم تاهیچ وقت این لحظه شیرین را فراموش نکنم و با خاطره غزل آن روز زنده بمانم . تو را در خاموشی عمیق شب که لحظه دلپذیری بود صدا کردم تو را سلطان قلب خود کردم........ نمیدانم شاید روزی مرا از یاد ببری ... ولی این را میدانم از یادم نخواهی رفت تا آخرین نفسم .................. عزیزم تو خداي قلب مني شيشه اي مي شکند ... يک نفر مي پرسد... چرا شيشه شکست؟ مادري مي گويد... شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد... باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد شيشه پنجره را زود شکست کاش امشب که دلم مثل آن شيشه مغرورشکست عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت قصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم ؟ آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟
گفتی بگو عاشقو بیمار کیستی؟
| Design By : Night Skin |



